تبليغاتX
سرود فرياد

سرود فرياد

سرماي نبودنت
لرزاند تنم
بودنم نبودنت!
سوختنم،
افسوس من اي واي!
نديدنم!
شد فاصله ،آرزوي ِ بخشيدنم!
رفت فرصتِ من حال
در سوگ  پدر،
سوختنم سوختنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:8  توسط تقي جهانبخشي  | 

وقتي ستم، قد مي کشيد و برزمينم، ريشه مي ساخت!
وقتي ستم برپاي ايستاد!
دردمندي، پيشه مي ساخت.
وقتي ستمديده، ستم را، بر روا ديد
وقتي ستم، دين را فريب داد!
گستاخ ،سايه تيره مي تاخت
وقتي ستم، داشت پير مي شد!
تيره بختي ريشه مي ساخت.
وقتي ستم، هر روز هر روز،
تازه مي شد
مستمندي ، تيشه مي ساخت!
وقتي درختان شاخه ها را خشک ديدند
در گره فرياد خاموش سر کشيدند
هر ستمديده درختي
خود سلاح در بيشه مي ساخت
وقتي کر و کور و همه ، دست بسته بودند
هر دردمند، درمان درد، انديشه مي ساخت !
85/7/7

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 20:24  توسط تقي جهانبخشي  | 

سردگاه تو و من!
شبنم دل !
زیر پلک، لرزیده ي ترسیده مان
روي برگ چشم، خشکیده بماند!
درخیابان نگاه،
پاشنه ي تاریخ تاریک ،ناروان!
بسته دل شعر یخین
پینه ي غم برلبان کاغذین
فکر مغز شیشه اي،
روي انگشت ملامت !
نا نشسته ، سنگ خورد ،
خشک سالی برکه ي اندیشه ها
می چکانید، ایده اي!
آنَکی، یک پلک زدن،
بسته طومار حیات غمنامه اي !
بازاما ،به درازا یک آن!
با اشاره آن سر انگشتان تدبیر ،

خاك، گرم  من و تو
در نگاه شیشه اي آسمان!
برگ برگ دیده ها و بوده ها،
روي انگشتان پیروز رخ نمود!
سوخت آن شعر یخین
خاك روبش
درد تاریخ
روي دست باد تشییع !
هم روان ، تاریخ درد!
77/4/14

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:1  توسط تقي جهانبخشي  | 

لالايي شيشه ي جان شستشو  داد

لالا لالا لب گوياي مادر

چو اسفندي برافروخت جان مادر

شب آرام ما در تاب شب بود

دلش وز درد ما قابي ز غم بود

به هر سرما رسد گرماي مادر

زفانوس نگاهش جست بلاها

لالايي اش دواي درد و تب بود

شديم مست شراب آن لالايي

همه نازها فروشش جان مادر

كدامين مي كشد خود ناز مادر؟

بكن جمع لحظه هاي شب نخوابي

تو ضربش كن به عمرت گرچه هفتاد

شماري پرس و جو احوال مادر

تو خود صفري دراين منهاي مادر

كنون فردا و فرداها كورند

ببينيد لقمه هاي درد مادر

سري آتش وزين فرداي مادر

و گر سايه فكند بدرود مادر

دلش دربند و واپس ناله  فرزند

شب اندوه شود دنياي مادر

تو جمع وضرب وتفريقت

تواي فرزند مكن منهاي مادر



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 22:28  توسط تقي جهانبخشي  | 

به خواب مي رود

وقتي نگاه شب از بيداري تو خسته است

درآيينه ي روي تو

روشنايي روز در بيداري تو  نشسته است

و موج خسته ي خواب بامداد با ديدن كودكان

وز پلك مي پرد

تنها فرشته اي

تو  چشم در چشم خدا نشسته  اي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:26  توسط تقي جهانبخشي  | 

کاش آمد
دوران کودکي!
عهد انديشه ي خوب
روزگار راستي و راستکي!
ساده وبي غل وغش
گرم بازي پاي کوبي
قهر وآشتي، زود زود
زندگي جاري رود !
شادي و شور و نشاط
گفته هاي راستي ،
پارسايي درکنار
نيت وذات وسرشتي آشکار
بي گمان و بي خيال و دغدغه
گستاخ، بي کب کبه
رو راستي، رو به راه
پا برهنه  حرف ها

نه کسي آزرده مي شد
همه غرق خنده مي شد
در دلي  پيشينه ي كينه نبود
کودکي بوديم فضول
فارغ ازجنس گران پول نزول!
غم نبودي دست در جيب پدر
بي خيال داد و بيداد دگر!
غصه ها دور!
جايگاه نرم و رام
کاش آيد ،
دوران کودکي
دوران راستي و مردمان راستکي!
77/8/6

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 17:4  توسط تقي جهانبخشي  | 

زندگي، باغ اميد
هر درختي مژدگاني خداست
دربهاری و خزان
هر گياه آينه ي توومن است!
درزمستان وبهاري،
تلخ وشيرين داستان زندگي است!
گرم گرما زندگي، گرماي تير
مست بويي و بهار
زندگي دانی نمايش
فصل ها، هريک، سکانسش
کات نوروزی پلان عبرت است!
کارگردان همه فصل ها، يکي است
بي غم و اندوه فصل بي قرار!
فصل سبز می چيد دامن
گل ها نقش زمين
زرد رويي رنگ تلخ زندگي،
خرمي شد بي خريدار
روسیاهی روزگار
شد خزان، گستاخ گستاخ
نوميدي روي نمود!
سفره ي خالي و سرد،
زندگي را گستريده در حصار
فصل سرما جای شکرش
گرچه سوزان زندگي بود!
برف و بوران زمستان
بازاما
ريشه ها اميدوار؛اصل ها، زنجيروار؛
آيه هايي ، پي نمود راه حيات
شد نمايش،  شد خيالی درگذار
خواب کوتاه
بايد آموخت وز درخت برگ گل
کفر و مرگست ناامید!
نااميدي بر کنار !
بايد اندوخت، عبرت برگ هاي زرد!
طي شود، اين فصل سرد!
هست خورشيد، پشت ابر
چشمه سار بردبار شسته چشم روزگار
هست زيبا، اين نمايش
زندگي گردد به سامان هر کنار!
77/9/5

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:56  توسط تقي جهانبخشي  | 

پرچم


به انگشتان ودستان
کنون، باید!
دراین باغ خزان دیده ي تاریخ!
زمینش خود، زمان آدمی بود!
تنانی چند، درختان تنومند
همه یکجا، بباید کاشت!
درختانی، پراز عشق
وز آنها ،تکیه گاهی ساخت!
که از ذرات عشقشان بروید
به باغ و باغچه، غنچه هاي هوشیار!
تنه ،شاخه،
همه، غنچه، شکوفایی
وتا هرگاه ،وتا هرجا!
سران غنچه هاي سبز، برآرند سر!
به پاي باغ واین گلزار
زسینه مادران ،جویی کشانید  
کنار جوي شیرین زندگانی،
زخون سرخ گل هاي شکسته،
سه رنگ سبز، سفید وسرخ،
نشانش را،
کمان ،رنگین ،کمان آسمان داشت
درفش کاویان افراشت!
درختی پاك و شاداب و تنومند،
سرافرازان سبز دشت ودریا!
بلنداي بلندیهاي برکاشت!
براین قله، بباید،
قله ها ساخت!
80/5/2

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:32  توسط تقي جهانبخشي  | 

باران

تواي باران !

ترا تنها، توان تو گفت
نبار هرجا!
که باري و پشیمانی،
نه دستم سرتر از دستت!
که بندد دست دستانت!
به خار وگل نبار یکسان
که نیش خار ،تکفیرست!
و خارانی رداي گل کشانند سر ,
ودستی پیش می گیرند
زساق گل ،عصا سازند
وبالاپوش برگ گل!
وغنچه گل، به نیش خار، شود خاشاك
تو اي باران! نداري باك
که گل یاخار ،یا خاشاك
نبار برداد ،که داد تو، کند بیداد
گلانی زیر چنگ خار

تواي باران! نگیر هر جا
تو باري وپشیمانی!
گلانی له وخاران تیز
گلان از شوق دیدار و شکوفایی
می میرند!
نه خارانی که باتزویر،
قباي گل کشانند سر!
و گلبرگ دعا گیرند!
تو را باران، توان تو گفت!
تو را تنها توان تو گفت
75/5/15

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:30  توسط تقي جهانبخشي  | 

چوپان


چه نادان است،این چوپان
که گرگ ازسگ نمی داند!
خیالش سگ، وفادارست!
کند یاري، به یارانش
هرَاز گاهی ،که گوسفندي شده پاره
نه چوپانش ،خبردارست!
خیالش گرگ بیگانه است!
لب خونین سگ می دید
ومی گفتی وفادارست!
وه این چوپان!
چه ناچارست
به آن بی رحم!
چه رحمی کرد؟!
ازین رحمت ،چه زخمها کرد!
و سگ گرگش 1، نه شرمسارست
 
رمد گله، برَد گوسفند زچوپانش !
که دورازچشم چوپانست
و گوسفندان بناچاري
سپرده جان به پاي مرگ
که گرگ همدست چوپانست
به یک حمله بکشتند گرگ
که خونخوارست!
نکردند پیروي کورکور
که چوپان خود،

به چوپانی گرفتارست !


76/6/5 - سگ گرگ :حیوانی که به سگ وگرگ مانندست ،شگال،شغال
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:29  توسط تقي جهانبخشي  | 

شعر یخین


سردگاه تو و من!
شبنم دل !
زیر پلک، لرزیده ي ترسیده مان
روي برگ چشم، خشکیده بماند!
درخیابان نگاه،
پاشنه ي تاریخ تاریک ،ناروان!
بسته دل شعر یخین
پینه ي غم برلبان کاغذین
فکر مغز شیشه اي،
روي انگشت ملامت !
نا نشسته ، سنگ خورد ،
خشک سالی برکه ي اندیشه ها
می چکانید، ایده اي!
آنَکی، یک پلک زدن،
بسته طومار حیات غمنامه اي !
باز اما ،به درازا یک آن!
با اشاره آن سر انگشتان تدبیر ،

خاك، گرم من و تو
در نگاه شیشه اي آسمان!
برگ برگ دیده ها و بوده ها،
روي انگشتان پیروز رخ نمود!
سوخت آن شعر یخین
خاك روبش
درد تاریخ
روي دست باد تشییع !
هم روان ، تاریخ درد!
77/4/14

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:24  توسط تقي جهانبخشي  | 

نگاه


زیر باران نگاه
پرده ي زنگارها
، سایه پنهانی میانه می گسست 1
چشم آویزان آه
چشمه را چشمی گشود،
رنگ مهر،
حس قشنگ دوستی!
روي سینه آیینه،
زنگ و زنگاران گریز!
هق هق دل ، سرفه می کرد ،تیرگی !
گرد خود کامه ، مشام عطسه اي!
آسمان عشق، زمین دل نشست!
شبنم شرم ،
بر رخ سیب قشنگ
در نگاهی،
زان نگاه عشق باران!

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:23  توسط تقي جهانبخشي  | 

سم


تاخت تازِ سم سیاه
روي آزاده گلان ،
برگ برگان می شوند!
سر اندیشه گلان
پاي اسبان سیاه بی نشان!
توپ گونه ،
غلت غلتان می شوند
نیست پیاده هم رکاب!
این زمانه ، نوسواري خود سوار!
لذّت پیشنه ها!
پیروان تاجدار
بسته بسته !
خاك خورجین ریا
میهن دل
تاخت تازان می شوند!
مهد آئین طلا
روي پشت هرچموش جان خموش ،

کوچ هجران می شوند!
شب بی نعل سیاه
روي زین شوخ چشم
برگرفته ،خاك پارو می کند
سم سیاه یا سم طلا،
می زنند یک نعل را
چرخ افسون
چشم بندان می شوند
جامه غم پوشید دل خاك ،
تن برهنه ناگوار!
دستی تهی!
تشنه صبحی ،
تیغ برّان می شوند!
73/5/14

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:22  توسط تقي جهانبخشي  | 

درس آب


درس امروز، آبِ آب
بچه ها با من بخوانید
رود ودریا چشمه ها
معناي آب،
بین چه آسانست الف آغاز آب!
واج (ب) را در بده بستان ببین
همهمه ي کودکان بر روي آب
شعله ها برخاست، هرمعناي آب
حق خوري وحق کشی، مانند آب!
آن یکی ثروت بیندوزد چو آب
روز وشب مست شراب نام و نان
چشم ایمان نورباد!
این یکی را نان خشکینی به آب
دیده گان گشنه اي رفتند خواب!
کودکانی ،سیرشدن را ،واژه می دانند ،خوراکی را، خیال!
چهره ها بوسه دهد، سیلی مرگ
چشم دنیا کور باد!

آن یکی سونا حمام و جکوزي
تپه هاي ساختگی خانگی ،خانه هاي خارجی!
آب اِستخرش گُلاب
وین یکی شُرب حیاتش شد گلاب
روي گُرده مشک آب
چشم انصاف دورباد!
زندگی تمثیل آب شد بچه ها
می رود این مانده آب و می رسد فرداي آب!
بارش باران وتوفانی به راه
می گریزند کوسه ها
ماهیان سیلاب وار
می شکافند صخره ي سنگین دل
می زنند سیلی به گوش ناصواب!
نیست هیچ آبی زلال
بس گل آلود وخراب !
زندگانی ماهیان، تور وطناب
ماهیان خسته ،خیزیدند خواب
74/5/14

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:21  توسط تقي جهانبخشي  | 

ماه من
ماه من صهباي من ،پیمانه کن شبهاي من
خوش رها کردي ز چشمم، رود جان پیماي من
گفته بودم بگذري جان را کنم من نذر دل
وه گذشتی جان نماندست از غمِ فرداي من
گر خدا را محتسب دانی، تو در روز جزا
جان اسیري در سرابم، رحمِ بنما واي من
در فراق جان گداز یار سوزانم چو شمع
دیدگان آتش گرفت از شعله هاي ناي من
گشته رویا جرعه وز لعل لب شیرین سخن
می بنوشد ،خنده هاي تلخ جان فرساي من
در خیال وصل جانان ابر گریانم مدام
گر  شود وصلش مهیا، روز شب هیهاي من
دیدگان خسته ام را پرده پوشانید و رفت
شعله ها وز سینه ي بیمار دود آساي من
می بنوشم، مست باشم، لحظه هاي وصل را
پرده بر دارا، بپوشان پرده بر  فرداي من
زین عطش کمتر سخن گو، اي رفیقِ آشنا
تشنگانش خون بکامان داد کن شیداي  من
69/7/7

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:18  توسط تقي جهانبخشي  | 

دست باید شست
مست و شیدا دست شوییده زجان، خواهم برفت
در وفا داري حبیبم جان فشان خواهم برفت
روز و شب دستم دعا، سوي حِبیبی هر مکان
در پی معشوق عرشم ،آسمان خواهم برفت
روي دوشم کهکشانی، اوج معراج زمین
سر به پیمانِ حبیبی، جاودان خواهم برفت
پابه پاي لاله ها، گل هاي وحشی همچنان
بی بیان ازدشت وکوهی، گفتمان خواهم برفت
با ترانه هر سرودي هجر دیرین سر دهم
سرخوشم زین خویشتن من بی امان خواهم برفت
دم به دم با بلبلان و طوطیان مرغزار
بی نشان را جست وجو گر، هر نشان خواهم برفت
قطره قطره می چکد، پاکی صفاي ژاله ها
روح عاصی جان صافی، سوي جان خواهم برفت
اي رفیقان راه یاران، دست باید شست و رفت
چشم بسته بی تعّقل، بی بیان خواهم برفت
75/7/8 اهواز

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:16  توسط تقي جهانبخشي  | 

ماه رویت چشم دل بازنده است

کام خود در جان من خوش رانده است

کن تواضع نفس سر کش را بکُش   

آن رسد مقصد که دل آکنده است

آفتابی شو  دمی بر جان بتاب       

جان فسون گشته است و تن درمانده است         

با عدالت زان بدي پاسخ دهی  

مهربان جان، مهربانی خوانده است

ناله ام نی هم نوایم مرغ شب 

عشق سوزان بند بند م رانده است

در وفاي دل سخن بسیار هست 

اشک شرمین یار عاشق، مانده است

پرتو  از  رویاي عشقت روز  و  شب 

رعشه اي در جان من خیزانده است

خار هجران گر چنین جان را بسوخت 

سایه  گل  گرما  نه پرتابنده  است

آبشار  زلف  مهرت  چتر وار 

سایه گشتی، عشق جان فرمانده است

بد نیندیشی که زشتی جذب توست 

طبع جاذب را قضا درمانده است

در وصال یار یاریگر نخواه 

کی جهان کارام دي درمانده است

جور  هجران را  مگو  دیگر رفیق

کز ازل خود شعله اش افشانده است  19/9/74

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:13  توسط تقي جهانبخشي  | 

آشیان
آشیان مهجور ماندم ،نیستم، کس آشناي
بال و پر بشکسته یاران، کو  کُرندي 1 باد پاي
درد هجرانت بجانم خود چه بومی گشته است
حق بدارد  آب و خاکی زین بماندي بغض ناي
همچو کوهی پر ز چشمه قلب پرخونم  روان
می کند توفان اشکم این هوا  آرام ساي
شهر بی روحان غریبی ،هجر غم خواران نصیب
جان ز تن فریاد می کش، آشیانی آشناي
خاطرم خوردي تَرَك زین عشق لبریز دلم
روي دوشم گریه غوغا خنده  كی شد روي پاي
دور کن اندیشه بد  را، خود حقیقت باز بین
اول آخر ، این تنت مردار کردار فناي
زین جفاي روزگاران، بین دلی اندوه  گسار
خون دل را هست شایان، پاي یاري با وفاي
بخت یاري گر  کند، دستم بگیرد جام وصل
سرکشانم ، جرعه اي میخانه ها کردم رهاي
خواب آرامم رود اندر  پی کام حبیب
سیل باران هم دمم هم تاسحر نالان ناي
در بدر  پروانه واران دل پریشان آن رفیق
کوي و برزن می نشانم شمع  دوستی جاي جاي
1 - اسب قهوه اي رنگ.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:3  توسط تقي جهانبخشي  | 

 روزگار

روزگارا گردشت بر دل چو داغی دیگرست

چرخشت وارون، هماي بخت بی بال و پرست
زین سپس زاهد مپرس وز راز داري  زندگی
دوراندیشی، شناسد بر زمین، یک گوهر ست
چار دیواري به دنیا عشق تنها ماندگار
ظلم ظالم جبر جابر غصب غاصب ابترست
چون سواري کی خبر داري زسختی هاي راه؟
کی گرسنه شد غنی تا کام دنیا، سرورست
کبک یاري، گر کمر کوهی، فرا  آواز خواند
تیر عشقی زد ز غیبش چون نوایش خوش تر ست
روزگارا  کینه ات را من جوانمردانه ام
می شوي مغلوب کامم پاي همت بر درست
گر وفایت سایه  گستردي به بام زندگی
لحظه ها شیرین شود هم تلخ کامی گوهرست
جام عشقی جان تازه بینوا درویش داد
سرکشیدي جام هستی تاجشان هم برسرست
کرده جانان جان ستانی سالکانش جان سپار
هست ساقی جاودانی کاروانی بردرست
سر گذاري کوي میخانه ببخشاید رفیق
جام ساقی را بنوشان چون شرابی کوثرست
73/8/5

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:48  توسط تقي جهانبخشي  | 

گر فراموشی، فراموشم  مکن 

شعله جانم یاد خاموشم مکن

تلخ و شیرینی فرود خاطرات  

عشق بادم داده مدهوشم مکن

مست و عریانی بسا دیوانگی   

خرقه ي درویش تن پوشم مکن

سر به مهر عشق ، تقدیم توباد   

نغمه شکرم ، بینوا گوشم مکن

لغزش راهی ،اگر دیدي ز من  

آتش دوزخ تو درنوشم مکن

روي دست چپ بخیزد قلب من  

جمع عشقم، جان ،تو مغشوشم مکن

چون خس اندرباد هر جایی شدم  

کاسه صبرم ،دل تو درجوشم مکن

حاصل از دانایی ام در یافتم 

جهل خویشم ،بار بر دوشم مکن

من بخواهم عشق حق را اي رفیق

بی یتیمان جام فرنوشم  مکن

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:43  توسط تقي جهانبخشي  | 

زنداني


در اتاقي سرد وخاموش !

خیره دیوار!

پهن پتویی
راه نوري نیست!
وقت شماري حیاط
کرده کوران !
خود فراموشی، اینجا
دست زنجیر
نیست تماشا ،چشم شهر
گاه گاهی سوله تاریک
ناله عریان!
ضربه ي شلاق درد
درخراش گوش جان
داده هشدار، هشیاران
درغروب خاطر زندان غمبار،
صبح زندان امید!
راستی ما کیستیم؟یا مگر، ما ، نیستیم؟
خواب مرده ،زخم گرده، خون مرده، زندگیمان

فهم وهوشیاري گناه ؟!
کور کورانه روا؟!
بوي آدم ، سوت و کور!
چشم گریه ، شد فراموش!
آرزوي مرگ، این جا ست
زندگی راچشم بندان

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:31  توسط تقي جهانبخشي  | 

ماه من صهباي من ،پیمانه کن شبهاي من

خوش رها کردي ز چشمم، رود جان پیماي من

گفته بودم بگذري جان را کنم من نذر دل

وه گذشتی جان نماندست از غمِ فرداي من

گر خدا را محتسب دانی، تو در روز جزا

جان اسیري در سرابم، رحمِ بنما واي من

در فراق جان گداز یار سوزانم چو شمع

دیدگان آتش گرفت از شعله هاي ناي من

گشته رویا جرعه وز لعل لب شیرین سخن

می بنوشد ،خنده هاي تلخ جان فرساي من

در خیال وصل جانان ابر گریانم مدام

گر شود وصلش مهیا، روز شب هیهاي من

دیدگان خسته ام را پرده پوشانید و رفت

شعله ها وز سینه ي بیمار دود آساي من

می بنوشم، مست باشم، لحظه هاي وصل را

پرده بردارا، بپوشان پرده بر فرداي من

زین عطش کمتر سخن گو، اي رفیقِ آشنا

تشنگانش خون بکامان داد کن شیداي من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:48  توسط تقي جهانبخشي  | 

روي خاکستر باغ

خشم زرد!

بلبلان نغمه خوان

ناروا ،

همگی سازخموش!

گل آرمان دشت

شده خاکستر سرد!

شاخ وبرگ خرَدي

در خزان بی خرد

سوخته بال وپر شدند

سرد آهنگ جهان ،

زیر فرمان ،

روزگار

دل کجان کهنه کام

خاك را افسر شدند

دود اندیشه بخاست!

دامن خاك بسوخت

کهنه کار وکهنه بین!

همسر وخودسر شدند.

دربلنداي هوا ،نارس وناپخته ها

جام را پرتر شدند!

توبه هاي روز تنگ ،

می شکن!

توبه سبزان دم به دم

کارخویش را بر شدند

تشنگان بی اختیار،

جام رنگین حبابی ، دیده دور !

کور و بینا ،

راهی سفر شدند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:26  توسط تقي جهانبخشي  | 

لبِ تشنه میان موج

بدون هیچ غریقی ام !

اسیر چنگ تنهایی

زدم دست و زدم پایی، کشان آغوش ساحل را

که تا شاید کنم خاموش

عطش هاي درونی را

بمانند یتیمانی که دست مهرمی جویند!

و یا مانند نوپایی که می افتاد و برمی خاست رفتن را،

محبت را هجی کردم !

که جویم ساحلِ مهري

سرآسیمه تنی تشنه،

توفانی، بپا کردم !

به جاي رود دانایی،

تن و قطره به پیمانی، شده هم سو، شده همراه!

ولی افسوس!

کمینی کرد، ناسامان!

کنون ناکام دریایی،

نه قطره رود می گردد، زداید خستگی ها را

به قید وبند، خبر، داریم!  

وگیر حلقه ي ماري

به زهري کام جان تلخ

نه دیگر روي سامانی

که تیرِ ناسپاس جان

نشان عشق ودوستی کرد!

هواي پس گرفتارم

سراب و نقش جادویی

پشیمان و سرآشیبی پشیمانم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 17:56  توسط تقي جهانبخشي  | 

جام دستان جهان

مست جمشیدان توست

کاخ فرهنگان دري!

سایه ي آیین تو، خورشید وماه

چشم دنیا چند هزاره ، کور نیست؟!

کوه قاف برتري،

پر سیمرغی ز توست!

برج دین سربلند ، قامت فرهنگ توست

شاخ آیینت کَشد ، تا قرن سنگ!

روسري!روي سر بی روسري!

ازلَچک 1 مینا وشال

دستمال وهرنقاب

تُرنه هاي بافته ي شرم وحیا

موج فرهنگی بپاست!

روسرت کن روسري

سخرگی بردند چرا آیین پیش

رسم دنیا خود سري

تاز میدان کیستی؟

روسري رو سیاه و رو سفید

روسري را می کشان، روي سخن

خنده اي کن سرسري

فکر لختت را بپوشان ، روسري!

زندگانی شرخري!

شرم زان بالا سري

تا به کی بالاتري؟ 

1 - لَچک:روسري آراسته ملیله دوزي شده، زنان با مینا روي سرمیگذارند

2 - مینا :شال ودستمالی بلندکه تازانوان آویزان است که زنان بختیاري می پوشند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 17:52  توسط تقي جهانبخشي  | 

بي شك بزرگاني همچون فردوسي،خيام نيشابوري و رودكي پاسداران راستين ادب پارسي و نگهبان فرهنگ ايران بوده اندو همانند خورشيدي در گسترش فرهنگ اين مرز بوم نور افشاني ميكنند همچنين نيما يوشيج بنيان گذار سرود نو و ديگر سرايندگان پارسي نو همچون فروغ فرخزاد،احمد شاملو،مهدي اخوان ثالث و حتي انديشمند وجامع شناس بزرگ ايران دكتر شريعتي درپرورش ادب پارسي معاصر تاثير بسزايي داشته اند وما شاگردان سفره ي دانش ايشان هستيم

تقي جهانبخشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:17  توسط تقي جهانبخشي  | 

به انگشتان ودستان
کنون، باید!
دراین باغ خزان دیده ي تاریخ!
زمینش خود، زمان آدمی بود!
تنانی چند، درختان تنومند
همه یکجا، بباید کاشت!
درختانی، پراز عشق
وز آنها ،تکیه گاهی ساخت!
که از ذرات عشقشان بروید
به باغ و باغچه، غنچه هاي هوشیار!
تنه ،شاخه،
همه، غنچه، شکوفایی
وتا هرگاه ،وتا هرجا!
سران غنچه هاي سبز، برآرند سر!
به پاي باغ واین گلزار
زسینه مادران ،جویی کشانید

کنار جوي شیرین زندگانی،
زخون سرخ گل هاي شکسته،
سه رنگ سبز، سفید وسرخ،
نشانش را،
کمان ،رنگین ،کمان آسمان داشت
درفش کاویان افراشت!
درختی پاك و شاداب و تنومند،
سرافرازان سبز دشت ودریا!
بلنداي بلندیهاي برکاشت!
براین قله، بباید،
قله ها ساخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 16:53  توسط تقي جهانبخشي  | 


ز راست و چپ
صداي چکمه می آید
فشارد پا گلوگاه مان
دراین کوچه وهرخانه
نفس فریاد می خواهد
وفریادي نفس خواهد
گلوي داد نشسته بغض فریادي!
شکسته صوت امواجش
که فریادش نمی گیرد
تنیده تار امواجی ،
حریم جان انسان ها
در این سیماي توفانی و موج آلود
سرود خاك، سرود دل ،به تار ساز نادانی است!
هرازگاهی میان امواج
که تخت خاك می رقصد
به زیر چکمه خشم آلود،
صدایی باز
گلو را تازه گردانید،
غبار خاك افشانید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 16:46  توسط تقي جهانبخشي  |