لرزاند تنم
بودنم نبودنت!
سوختنم،
افسوس من اي واي!
نديدنم!
شد فاصله ،آرزوي ِ بخشيدنم!
رفت فرصتِ من حال
در سوگ پدر،
سوختنم سوختنم!
لالا لالا لب گوياي مادر
چو اسفندي برافروخت جان مادرشب آرام ما در تاب شب بود
دلش وز درد ما قابي ز غم بود
به هر سرما رسد گرماي مادر
زفانوس نگاهش جست بلاها
لالايي اش دواي درد و تب بود
شديم مست شراب آن لالايي
همه نازها فروشش جان مادر
كدامين مي كشد خود ناز مادر؟
بكن جمع لحظه هاي شب نخوابي
تو ضربش كن به عمرت گرچه هفتاد
شماري پرس و جو احوال مادر
تو خود صفري دراين منهاي مادر
كنون فردا و فرداها كورند
ببينيد لقمه هاي درد مادر
سري آتش وزين فرداي مادر
و گر سايه فكند بدرود مادر
دلش دربند و واپس ناله فرزند
شب اندوه شود دنياي مادر
تو جمع وضرب وتفريقت
تواي فرزند مكن منهاي مادر
وقتي نگاه شب از بيداري تو خسته است
درآيينه ي روي تو
روشنايي روز در بيداري تو نشسته است
و موج خسته ي خواب بامداد با ديدن كودكان
وز پلك مي پرد
تنها فرشته اي
تو چشم در چشم خدا نشسته اي
به انگشتان ودستان
کنون، باید!
دراین باغ خزان دیده ي تاریخ!
زمینش خود، زمان آدمی بود!
تنانی چند، درختان تنومند
همه یکجا، بباید کاشت!
درختانی، پراز عشق
وز آنها ،تکیه گاهی ساخت!
که از ذرات عشقشان بروید
به باغ و باغچه، غنچه هاي هوشیار!
تنه ،شاخه،
همه، غنچه، شکوفایی
وتا هرگاه ،وتا هرجا!
سران غنچه هاي سبز، برآرند سر!
به پاي باغ واین گلزار
زسینه مادران ،جویی کشانید
کنار جوي شیرین زندگانی،
زخون سرخ گل هاي شکسته،
سه رنگ سبز، سفید وسرخ،
نشانش را،
کمان ،رنگین ،کمان آسمان داشت
درفش کاویان افراشت!
درختی پاك و شاداب و تنومند،
سرافرازان سبز دشت ودریا!
بلنداي بلندیهاي برکاشت!
براین قله، بباید،
قله ها ساخت!
80/5/2
تواي باران !
ترا تنها، توان تو گفت
نبار هرجا!
که باري و پشیمانی،
نه دستم سرتر از دستت!
که بندد دست دستانت!
به خار وگل نبار یکسان
که نیش خار ،تکفیرست!
و خارانی رداي گل کشانند سر ,
ودستی پیش می گیرند
زساق گل ،عصا سازند
وبالاپوش برگ گل!
وغنچه گل، به نیش خار، شود خاشاك
تو اي باران! نداري باك
که گل یاخار ،یا خاشاك
نبار برداد ،که داد تو، کند بیداد
گلانی زیر چنگ خار
تواي باران! نگیر هر جا
تو باري وپشیمانی!
گلانی له وخاران تیز
گلان از شوق دیدار و شکوفایی
می میرند!
نه خارانی که باتزویر،
قباي گل کشانند سر!
و گلبرگ دعا گیرند!
تو را باران، توان تو گفت!
تو را تنها توان تو گفت
75/5/15
به چوپانی گرفتارست !
سردگاه تو و من!
شبنم دل !
زیر پلک، لرزیده ي ترسیده مان
روي برگ چشم، خشکیده بماند!
درخیابان نگاه،
پاشنه ي تاریخ تاریک ،ناروان!
بسته دل شعر یخین
پینه ي غم برلبان کاغذین
فکر مغز شیشه اي،
روي انگشت ملامت !
نا نشسته ، سنگ خورد ،
خشک سالی برکه ي اندیشه ها
می چکانید، ایده اي!
آنَکی، یک پلک زدن،
بسته طومار حیات غمنامه اي !
باز اما ،به درازا یک آن!
با اشاره آن سر انگشتان تدبیر ،
خاك، گرم من و تو
در نگاه شیشه اي آسمان!
برگ برگ دیده ها و بوده ها،
روي انگشتان پیروز رخ نمود!
سوخت آن شعر یخین
خاك روبش
درد تاریخ
روي دست باد تشییع !
هم روان ، تاریخ درد!
77/4/14
زیر باران نگاه
پرده ي زنگارها
، سایه پنهانی میانه می گسست 1
چشم آویزان آه
چشمه را چشمی گشود،
رنگ مهر،
حس قشنگ دوستی!
روي سینه آیینه،
زنگ و زنگاران گریز!
هق هق دل ، سرفه می کرد ،تیرگی !
گرد خود کامه ، مشام عطسه اي!
آسمان عشق، زمین دل نشست!
شبنم شرم ،
بر رخ سیب قشنگ
در نگاهی،
زان نگاه عشق باران!
تاخت تازِ سم سیاه
روي آزاده گلان ،
برگ برگان می شوند!
سر اندیشه گلان
پاي اسبان سیاه بی نشان!
توپ گونه ،
غلت غلتان می شوند
نیست پیاده هم رکاب!
این زمانه ، نوسواري خود سوار!
لذّت پیشنه ها!
پیروان تاجدار
بسته بسته !
خاك خورجین ریا
میهن دل
تاخت تازان می شوند!
مهد آئین طلا
روي پشت هرچموش جان خموش ،
کوچ هجران می شوند!
شب بی نعل سیاه
روي زین شوخ چشم
برگرفته ،خاك پارو می کند
سم سیاه یا سم طلا،
می زنند یک نعل را
چرخ افسون
چشم بندان می شوند
جامه غم پوشید دل خاك ،
تن برهنه ناگوار!
دستی تهی!
تشنه صبحی ،
تیغ برّان می شوند!
73/5/14
درس امروز، آبِ آب
بچه ها با من بخوانید
رود ودریا چشمه ها
معناي آب،
بین چه آسانست الف آغاز آب!
واج (ب) را در بده بستان ببین
همهمه ي کودکان بر روي آب
شعله ها برخاست، هرمعناي آب
حق خوري وحق کشی، مانند آب!
آن یکی ثروت بیندوزد چو آب
روز وشب مست شراب نام و نان
چشم ایمان نورباد!
این یکی را نان خشکینی به آب
دیده گان گشنه اي رفتند خواب!
کودکانی ،سیرشدن را ،واژه می دانند ،خوراکی را، خیال!
چهره ها بوسه دهد، سیلی مرگ
چشم دنیا کور باد!
آن یکی سونا حمام و جکوزي
تپه هاي ساختگی خانگی ،خانه هاي خارجی!
آب اِستخرش گُلاب
وین یکی شُرب حیاتش شد گلاب
روي گُرده مشک آب
چشم انصاف دورباد!
زندگی تمثیل آب شد بچه ها
می رود این مانده آب و می رسد فرداي آب!
بارش باران وتوفانی به راه
می گریزند کوسه ها
ماهیان سیلاب وار
می شکافند صخره ي سنگین دل
می زنند سیلی به گوش ناصواب!
نیست هیچ آبی زلال
بس گل آلود وخراب !
زندگانی ماهیان، تور وطناب
ماهیان خسته ،خیزیدند خواب
74/5/14
کام خود در جان من خوش رانده است
کن تواضع نفس سر کش را بکُش
آن رسد مقصد که دل آکنده است
آفتابی شو دمی بر جان بتاب
جان فسون گشته است و تن درمانده است
با عدالت زان بدي پاسخ دهی
مهربان جان، مهربانی خوانده است
ناله ام نی هم نوایم مرغ شب
عشق سوزان بند بند م رانده است
در وفاي دل سخن بسیار هست
اشک شرمین یار عاشق، مانده است
پرتو از رویاي عشقت روز و شب
رعشه اي در جان من خیزانده است
خار هجران گر چنین جان را بسوخت
سایه گل گرما نه پرتابنده است
آبشار زلف مهرت چتر وار
سایه گشتی، عشق جان فرمانده است
بد نیندیشی که زشتی جذب توست
طبع جاذب را قضا درمانده است
در وصال یار یاریگر نخواه
کی جهان کارام دي درمانده است
جور هجران را مگو دیگر رفیق
کز ازل خود شعله اش افشانده است 19/9/74
روزگارا گردشت بر دل چو داغی دیگرست
چرخشت وارون، هماي بخت بی بال و پرست
زین سپس زاهد مپرس وز راز داري زندگی
دوراندیشی، شناسد بر زمین، یک گوهر ست
چار دیواري به دنیا عشق تنها ماندگار
ظلم ظالم جبر جابر غصب غاصب ابترست
چون سواري کی خبر داري زسختی هاي راه؟
کی گرسنه شد غنی تا کام دنیا، سرورست
کبک یاري، گر کمر کوهی، فرا آواز خواند
تیر عشقی زد ز غیبش چون نوایش خوش تر ست
روزگارا کینه ات را من جوانمردانه ام
می شوي مغلوب کامم پاي همت بر درست
گر وفایت سایه گستردي به بام زندگی
لحظه ها شیرین شود هم تلخ کامی گوهرست
جام عشقی جان تازه بینوا درویش داد
سرکشیدي جام هستی تاجشان هم برسرست
کرده جانان جان ستانی سالکانش جان سپار
هست ساقی جاودانی کاروانی بردرست
سر گذاري کوي میخانه ببخشاید رفیق
جام ساقی را بنوشان چون شرابی کوثرست
73/8/5
شعله جانم یاد خاموشم مکن
تلخ و شیرینی فرود خاطرات
عشق بادم داده مدهوشم مکن
مست و عریانی بسا دیوانگی
خرقه ي درویش تن پوشم مکن
سر به مهر عشق ، تقدیم توباد
نغمه شکرم ، بینوا گوشم مکن
لغزش راهی ،اگر دیدي ز من
آتش دوزخ تو درنوشم مکن
روي دست چپ بخیزد قلب من
جمع عشقم، جان ،تو مغشوشم مکن
چون خس اندرباد هر جایی شدم
کاسه صبرم ،دل تو درجوشم مکن
حاصل از دانایی ام در یافتم
جهل خویشم ،بار بر دوشم مکن
من بخواهم عشق حق را اي رفیق
بی یتیمان جام فرنوشم مکن
در اتاقي سرد وخاموش !
خیره دیوار!پهن پتویی
راه نوري نیست!
وقت شماري حیاط
کرده کوران !
خود فراموشی، اینجا
دست زنجیر
نیست تماشا ،چشم شهر
گاه گاهی سوله تاریک
ناله عریان!
ضربه ي شلاق درد
درخراش گوش جان
داده هشدار، هشیاران
درغروب خاطر زندان غمبار،
صبح زندان امید!
راستی ما کیستیم؟یا مگر، ما ، نیستیم؟
خواب مرده ،زخم گرده، خون مرده، زندگیمان
فهم وهوشیاري گناه ؟!
کور کورانه روا؟!
بوي آدم ، سوت و کور!
چشم گریه ، شد فراموش!
آرزوي مرگ، این جا ست
زندگی راچشم بندان
ماه من صهباي من ،پیمانه کن شبهاي من
خوش رها کردي ز چشمم، رود جان پیماي من
گفته بودم بگذري جان را کنم من نذر دل
وه گذشتی جان نماندست از غمِ فرداي من
گر خدا را م
حتسب دانی، تو در روز جزاجان اسیري در سرابم، رحمِ بنما واي من
در فراق جان گداز یار سوزانم چو شمع
دیدگان آتش گرفت از شعله هاي ناي من
گشته رو
یا جرعه وز لعل لب شیرین سخنمی بنوشد ،خنده هاي تل
خ جان فرساي مندر خیال وصل جانان ابر گریانم مدام
گر شود وصلش مهیا، روز شب هیهاي من
دیدگان خسته ام را پرده پوشانید و رفت
شعله ها وز سینه ي بیمار دود آساي من
می بنوشم، مست باشم، ل
حظه هاي وصل راپرده بردارا، بپوشان پرده بر فرداي من
زین ع
طش کمتر سخن گو، اي رفیقِ آشناتشنگانش خون بکامان داد کن شیداي من
روي خاکستر باغ
خشم زرد!
بلبلان ن
غمه خوانناروا ،
همگی سازخموش
!گل آرمان دشت
شده خاکستر سرد
!شاخ وبرگ خرَدي
در خزان بی خرد
سوخته بال وپر شدند
سرد آهنگ جهان ،
زیر فرمان ،
روزگار
دل کجان کهنه کام
خاك را افسر شدند
دود اندیشه بخاست
!دامن خاك بسوخت
کهنه کار وکهنه بین
!همسر وخودسر شدند
.دربلنداي هوا ،نارس وناپخته ها
جام را پرتر شدند
!توبه هاي روز تنگ ،
می شکن
!توبه سبزان دم به دم
کارخویش را بر شدند
تشنگان بی اختیار،
جام رنگین حبابی ، دیده دور
!کور و بینا ،
راهی سفر شدند!
لبِ تشنه میان مو
جبدون هی
چ غریقی ام !اسیر چنگ تنهایی
زدم دست و زدم پایی، کشان آغوش ساحل را
که تا شاید کنم خاموش
ع
طش هاي درونی رابمانند یتیمانی که دست مهرمی جویند
!و یا مانند نوپایی که می افتاد و برمی خاست رفتن را،
م
حبت را هجی کردم !که جویم ساحلِ مهري
سرآسیمه تنی تشنه،
توفانی، بپا کردم
!به جاي رود دانایی،
تن و ق
طره به پیمانی، شده هم سو، شده همراه!ولی افسوس
!کمینی کرد، ناسامان
!کنون ناکام دریایی،
نه ق
طره رود می گردد، زداید خستگی ها رابه قید وبند، خبر، داریم
!وگیر حلقه ي ماري
به زهري کام جان تلخ
نه دیگر روي سامانی
که تیرِ ناسپاس جان
نشان عشق ودوستی کرد
!هواي پ
س گرفتارمسراب و نقش جادویی
پشیمان و سرآشیبی پشیمانم
جام دستان جهان
مست جمشیدان توست
کاخ فرهنگان دري
!سایه ي آیین تو، خورشید وماه
چشم دنیا چند هزاره ، کور نیست
؟!کوه قا
ف برتري،پر سیمرغی ز توست
!بر
ج دین سربلند ، قامت فرهنگ توستشاخ آیینت کَشد ، تا قرن سنگ
!روسري
!روي سر بی روسري!ازلَ
چک 1 مینا وشالدستمال وهرنقاب
تُرنه هاي بافته ي شرم وحیا
مو
ج فرهنگی بپاست!روسرت کن روسري
سخرگی بردند چرا آیین پیش
رسم دنیا خود سري
تاز میدان کیستی
؟روسري رو سیاه و رو سفید
روسري را می کشان، روي سخن
خنده اي کن سرسري
فکر لختت را بپوشان ، روسري
!زندگانی شرخري
!شرم زان بالا سري
تا به کی بالاتري؟1 - لَچک:روسري آراسته ملیله دوزي شده، زنان با مینا روي سرمیگذارند
2 -
مینا :شال ودستمالی بلندکه تازانوان آویزان است که زنان بختیاري می پوشندتقي جهانبخشي